داستانهای عارفانه

داستانهایی زیبا از عرفا و اولیای الهی

داستانهای عارفانه

داستانهایی زیبا از عرفا و اولیای الهی

۲

 

سید محمد علی علوی می گوید:

« مش قاسم صفری رحمه الله علیه که از مادحین با اخلاق اهل بیت عصمت و طهارت ، اهل قزوین بود و در خیابان مولوی این شهر زندگی می کرد و سال گذشته مرحوم شد و به قاسم شترکش معروف بود ( چون در اوقات فراغت شتر می کشت و گوشت آن را می فروخت و از این طریق امرار معاش می کرد ) برای حقیر تعریف کرد که یک روز از جلوی مسجد هفت در  ( که قزوینی ها مسجد هفته می گویند ) وارد می شدم ، دیدم که پدر حاج سید محمود تقوی مفسر قرآن گوشه ای ایستاده. ( در صورتی که پدر حاج سید محمود ، سال ها بود که به رحمت حق واصل شده بود. ) من از دیدن ایشان تعجب کردم. ایشان به من سلام داد و در دستش نان سنگکی داغ قرار داشت. آن را به من داد و گفت: مش قاسم ! پسرم سید محمود ، مریض است و در خانه اش بستری است. برو این نان را به او بده و سلام مرا هم به او برسان. این نان را بخورد حالش خوب می شود.

مش قاسم می گوید: با او خداحافظی کردم و رفتم به منزل پسرش حاج سید محمود تقوی و در زدم و همین طور که پدرش گفته بود نامبرده مریض و در خانه بستری بود. نان سنگک را دادم و مقداری از آن خورد و حالش کم کم رو به بهبودی گذاشت. » (1) 

 

(1) باران معرفت ، صفحه 300